تبليغاتX
رودخانه های یقین تلخ
 

...

 

 

خیال حوصله بحر می پزد هیهات

چه هاست در سر این قطره محال اندیش...

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:1  توسط فاطمه حسینی  | 

 سلام

بعد از یه مدت طولانی با یه شعر قدیمی

باید ببخشید همینو تایپ شده داشتم

...

در

كه باز مي شود

گنجشكي خاك كوچه را نمي بوسد

از كنار چشم هاي مظنون كه مي گذري

صداي پچ  پچ را مي شنوي ؟ !

« مراقب

اين پرنده ي ماليخوليا باشيد

هر وقت سرش را

از خاك بيرون مي كند

پنجه هاي درخت

 در گلوي آفتاب فرو مي رود »

باد سراسيمه

از لابه لاي برگ ها مي گريزد

از كنار خودم

عبور مي كنم

 

به سرعت سوار تاكسي مي شوي

خودت را به در مي چسباني

به خيابان خيره مي شوي

صداي نفس هاي كسي

اعصابت را پاره مي كند

« خواهش مي كنم «آقا»

كمي آنطرف تر لطفاً

تاكسي يك وسيله حمل و نقل عمومي است »

باد سراسيمه

از لابه لاي برگ ها مي گريزد

« ببخشيد

شما من را با آن

زن خياباني ...

نگاه

زنهاي خياباني و تمام زنهاي اين شهر

شبيه هم اند

باد سراسيمه

با چادر سياه مي رقصد

براي بي خوابي زمين مسكني نيست

با وحشت

دست هايت را به صورتت مي چسباني

از پهنه ي اين روزها و شب ها

و طول اين خيابان هاي سياه

مي گريزي

 

آوخ لعنتي

زنگ در خراب است

با لگد به در مي كوبي

« در را باز كنيد

كليدم را جا گذاشته ام

و از سايه ي مردي

كه به كوچه مي آيد مي ترسم

 

در كه باز مي شود

گنجشكي خاك باغچه را نمي بوسد

همينكه خواب تلخ را مكيدي

لبريزي سوالي دردناك شد

شانه هايي كه مي لرزيد

و سرش را زير لحاف خاك برد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:45  توسط فاطمه حسینی  | 

          

 

       هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد

       خداش در همه حال از بلا نگه دارد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:23  توسط فاطمه حسینی  | 

 

 

باروونو دوست دارم ولی عیدو نه.یاد ندارم عید شادی داشته باشم

با این حال همیشه میخندیدم امسال اما نمیتونم .دیگه نمی تونم بخندم.یه روز برادرم بهم می گفت مسکن خانواده

حالا برای سردرد من مسکنی نیست.دعا کنید لا اقل شعر بگم که سردردم یه کم آروم بگیره.امیدوارم عید شما

به سیاهی عید من نباشه.عید شما عید باشه.مبارک باشه.شاد باشه وپر از امید باشه...

آه فروغ؟!.. چقدر این روزا زمزمت می کنم؟..

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست...

 

چه کسی باور می کرد ما روزی حریق های غروب های جمعه را دوست داشته باشیم و افتخار کنیم ما همه ی حریق های غروب های جمعه را دیدیم به ما نیاموختند به هنگام حسرت و خطر از چه کسی باید سوال کنیم و چه کسی دست ما را می گیرد روزهای جمعه به فکربهار نارنج هستم وآن خیل شاعران که در کتاب های شعر شان در کنارم پر از گل های خشکیده شده است.

                                                        احمد رضا احمدی (شعر ها و دفتر های کاهی)

 

گوئی همین دیروز بود

غروب وسراشیب دشتی

در گوشم خواند:(فراموشم نکن)

اکنون تنها بادها هستند

وفریاد هی هی چوپان ها

همهمه درختان سدر

در کنار جویبارهای زلال.

 

                                              آنا آخماتووا

                                                 احمد پوری

بارون داره دیونم میکنه میخوام زود بزنم بیرون تا بند نیو مده

ودر آخر یه شعر از خودم:

خوشبختی؟!

باید چیز عجیبی باشد؟!

شاید شبیه به این باشد

که توی دلت را کسی قلقلک بدهد؟!

نمی دانم

شاید نوعی میوه باشد؟!

مثلا سیب یا هلو

یا نه توت فرنگی باشد؟!

چه فرقی می کند؟!

ما که نه بوته اش را داریم

نه درختش را

اصلا

ما که باغچه نداریم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:5  توسط فاطمه حسینی  | 

 

 

 

 

 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که

چه گونه زیر غلتکی می رود

وگفتن که (سگ من نبود).

ساده است ستایش گلی

چیدنش

واز یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره جویی از انسانس

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن

که دیگر نمی شناسمش.

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران به حساب ایشان

وگفتن که من اینچنینم.

ساده است که چگونه می زییم

باری

زیستن سخت ساده است

وپیچیده نیز هم.

 

                                      مارگوت بیگل

                                        ترجمه شاملو

 

 

یه شعر از خودم:

مثل بادکنکی

از دستت رها شدم

به شاخه ای گیر کردم

تو رفتی

بزرگ شدی

از پله های برقی بالا رفتی

رو به ویترین مغازه ها ایستادی

به سینما رفتی

مجذوب محیط شدی

من اما؟!...

مواد نایلونی هیچوقت

جذب محیط نمی شوند!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:22  توسط فاطمه حسینی  | 

بی‌خوابی

 

 

 

پريشانی موهايم


از بالش بی‌خواب تنهای من است.


چشم‌های خالی‌ام و لب‌های نحيف‌ام


خطای توست

                                                            کنت رکسروت

                                                                      محسن عمادی

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:19  توسط فاطمه حسینی  | 

 

 

 

لازم نیست

تو

مرا

دوست داشته باشی!

من

تو را

به اندازه ی هر دومان

دوست دارم.

 

 

 

 

                                                       عباس معروفی

 

 

این روزها این شب ها...مدام گریه می کنم.دوری... خیلی دوری...

دوستت دارم..


 ...

وقتی به تنم بوسه میزد خیسه خیس بود انگار داشت ذوب می شد.

انقدر قرق بوسه ها شده بودم که یاد هیچی و هیچکس نبودم.میرقصیدم و جیغ می کشیدم.

یکدفه با صدای مامان تنم لرزیدو سرخوردم رو زمین

دست و پامو گم کردم.داد زد :داری چکار می کنی ؟؟!دیوانه؟؟؟! دوباره با یه تا لباس نازک رفتی بیرون؟؟!

درم باز گذاشتی؟؟؟! دست پشت سر نداری؟؟؟!

ذلیل مرده ؟؟نمی گی داره برف میاد؟؟؟!

+ نوشته شده در  ساعت 22:37  توسط فاطمه حسینی  |